February 22, 2022

یکی از جالب ترین حکایت های مولانا و شمس (داستان شمس و مولانا و شراب)

اشعار زیبای مولانا امروزه ورد زبان بسیاری از افراد است. مولانا یکی از معروفترین شاعران ایرانی است که حدود ۶۸ سال زندگی کرده است و طی زندگی خود با افراد و شاعران مختلفی آشنا شده است که همۀ آنها به نوعی بر سرودن اشعار مولانا و کتاب مثنوی معنوی او اثرگذار بوده‌اند؛ اما یکی از شاعران معروفی که ارتباط او با مولانا بسیار قوی بوده و بر زندگی و سرودن اشعار مولانا تأثیر بسیار زیادی گذاشته است، شمس تبریزی است.

شمس یکی از شاعران محبوب ایران زمین است که آشنایی او با مولانا سبب شد، راه زندگی برای مولانا مشخص شود. به نوعی شمس تبریزی، خورشید نورانی زندگی مولانا بوده است. در این قسمت قصد داریم گزیده‌ای از حکایت های مولانا و شمس را برای شما بیان کنیم و شما را بیشتر با ارتباط عمیق و عرفانی این دو شاعر بزرگوار آشنا سازیم.

چه شد که مولانا در رکاب شمس مشغول شد؟

مولانا و شمس به عنوان شاعر، یکدیگر را می‌شناختند و با یکدیگر دوستی دیرینه داشته‌اند. شمس برای مولانا یک الگوی عرفانی و نشانی برای عشق به خدا بود. معجزاتی که شمس به مولانا نشان می‌داد و اشعاری که در رابطه با عشق به خدا و ملکوت آن سروده می‌شد، همواره مولانا را به این موضوع جذب می‌کرد. به همین دلیل امروز شاهد این هستیم که بسیاری از اشعار مولانا چگونه به زیبایی در وصف جهان و خلقت سروده شده‌اند.

داستان شمس و مولانا و شراب

این حکایت زیبا یکی از بهترین حکایت های مولانا و شمس است که در کتاب مثنوی معنوی آورده شده است و هر کسی می‌تواند با خرید کلیات شمس تبریزی به تعداد بیشتری از این حکایت های مولانا و شمس دسترسی پیدا کند. این حکایت بیان می‌کند که «روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانۀ خود دعوت می‌کند. شمس به خانۀ مولانا می‌رود و پس از ورود به خانه، وسایل میزبانی و پذیرایی را مشاهده می‌کند؛ سپس رو به مولانا می‌گوید؛ آیا برای من شراب تهیه کرده‌ای؟

مولانا از این سخن بسیار تعجب می‌کند و می‌گوید: مگر شراب خوار هستی؟ شمس پاسخ مثبت می‌دهد. مولانا می‌گوید: من این موضوع را نمی‌دانستنم. شمس می‌گوید حالا که از این موضوع با خبر شدی پس برای من شرابی تهیه کن. مولانا می‌گوید: من در این زمان از شب چگونه شراب تهیه کنم؟ مولانا خدمتکارانی داشت. شمس از مولانا می‌خواهد به خدمتکارانش بگوید که به دنبال شراب بروند.

مولانا می‌گوید: اگر این کار را انجام دهم، آبرو و حیثیتی در میان خدمتکاران برای من نخواهد ماند. شمس به او می‌گوید: بنابراین خود برای خریداری شراب برو. مولانا می‌گوید: اما در این شهر همۀ مردم مرا می‌شناسند و نمی‌توانم به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم‌، زیرا آبرویم می‌رود.

شمس می‌گوید: در صورتی که به من ارادت خاطر داری برو و شراب تهیه کن، زیرا من باید هر شب شراب بخورم تا بتوانم راحت صحبت کرده، غذا بخورم و بخوابم. مولانا ارادت خاطر بسیار زیادی به شمس داشت، به همین دلیل شیشه‌ای به دست می‌گیرد و به سمت محله نصاری  نشین می‌رود تا برای شمس شراب تهیه کند.

هنگامی که مولانا وارد این منطقه می‌شود، همۀ مردم او را می‌بینند و به دنبال او می‌روند تا ببینند که مولانا به کجا می‌رود. مولانا وارد یک میکده شد و از آنجا شیشۀ خود را از شراب پر کرده و سپس آن را زیر لباس خود پنهان کرد و از محیط خارج شد. در این محله افراد مسیحی زیادی بودند که به شراب خواری می‌پرداختند. افراد مسلمانی که از قبل مولانا را تعقیب می‌کردند، او را در این وضع دیدند. علاوه بر این، چند مسلمان دیگر نیز در اطراف میکده حضور داشتند که او را می‌بینند و به دنبال او به راه می‌افتند تا اینکه مولانا به مسجدی می‌رسد که خود امام جماعت آن مسجد بود و مردم پشت سر او نماز می‌گذاردند و به او اقتدا می‌کردند.

یکی از افرادی که با مولانا دشمنی داشت، در این هنگام می‌گوید: ای مردم، کسی که هر روز پشت سر او نماز می‌گذارید و به او اقتدا می‌کنید، به محلۀ مسیحیان رفته و از آنها شراب خریداری کرده است. پس از اینکه آن مرد این جمله را گفت، خرقه‌ای که بر روی دوش مولانا قرار داشت را به پایین می‌کشد و همۀ مردم شیشه شراب او را می‌بینند.

سپس آن مرد که با مولانا دشمنی داشت، بیان می‌کند: این شخص که ادعای پاکدامنی می‌کند و امام جماعت شماست و شما به او اقتدا می‌کنید، حالا در حال خریدن شراب است تا این شراب را به خانۀ خود ببرد. در ادامه این شخص بر روی صورت مولانا آب دهان می‌اندازد و محکم بر سرش ضربه می‌زند. به گونه‌ای که امامه‌ای که روی سر مولانا بود، باز می‌شود و بر روی شانه‌هایش می‌افتد.

مردم که سکوت مولانا را مشاهده کردند و شیشه شراب را دیدند، آماده شدند که به او حمله کنند؛ اما در این هنگام شمس در میان مردم حاضر شد و داد زد: ای مردم بی شرم! حیا نمی‌کنید که به مرد زاهد و دینداری مثل مولانا تهمت می‌زنید! این شیشه‌ای که در دست مولانا قرار دارد، حاوی شراب نیست، بلکه درون آن سرکه است. کسی که دشمن مولانا بود داد زد که این جام سرکه نیست، بلکه درون آن شراب است. در این هنگام شمس برای اثبات این موضوع مقداری از محتویات شیشه را برای تعدادی از افرادی که در جمع قرار داشتند ریخت؛ آن‌ها متوجه شدند که درون شیشه سرکه است.

آن مرد پشیمان شد و به پای مولانا افتاد. باقی افراد نیز از او طلب بخشش کردند و پراکنده شدند. مولانا به شمس گفت برای چه باعث اتفاق امشب شدی و باعث شدی که آبرو و حیثیت من به باد برود؟ شمس گفت برای اینکه این موضوع را بدانی که تو به آبرو و حیثیت خود مینازی، اما این آبرو و حیثیت چیزی جز یک سراب نیست.

احترامی که باقی افراد برای تو می‌گذارند، سرمایۀ ابدی نیست. اگر اینطور بود آنها با دیدن شیشه شراب به تو تهمت نمی‌زدند و همۀ تصورات آنها از تو خراب نمی‌شد. بر صورت تو آب دهان نمی‌ریختند و تو را مورد ضرب و شتم قرار نمی‌دادند. ممکن بود که این سوءتفاهم حتی باعث مرگ تو شود. دیدی که نمی‌توان به این موضوع تکیه کرد و اهمیت چندانی نخواهد داشت؛ بنابراین به چیزی تکیه کن که با وجود چنین اتفاقات و گذشت زمان ثابت بماند و از بین نرود.